مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

171

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پسرى بود ، ساعق نام . دخترى از دختران جن را دوست ميداشت كه نام آن دختر ، نجمه بود . و ساعق و نجمه ، هردو به صورت پرندگان در آن مرغزار بودند . غريب و سهيم چون ايشان را بديدند ، پرندگان گمان كردند . تير بديشان انداختند . تير بساعق برآمد . نجمه بر وى محزون شد و او را ربوده ، بپريد و بدر قصر پدر ساعق بينداخت . دربانان ، او را برداشته ، بنزد پدر او بردند . چون مرعش را نظر بر پسر افتاد و تير اندر پهلوى او بديد ، فرياد واولدا برآورد و گفت : اى پسر ، اين كار كه كرد كه دمار از وى برآورم ؟ ساعق چشم بگشود و گفت : اى پدر ، در وادى عيون ، مردى از انسيان ، مرا هدف تير ساخت . هنوز ساعق را سخن تمام نگشته بود كه روانش از تن بيرون شد . پدرش طپانچه بر سر و روى خود زد و دو عفريت را گفت : الحال بسوى وادى عيون شويد و هركس كه در آنجاست ، نزد من آوريد . آن دو عفريت بسوى وادى عيون روان شدند . غريب و سهيم را در آنجا خفته يافتند ، ايشان را بربودند و هميآوردند تا بمرعش برسيدند چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون آن دو عفريت ، غريب و سهيم را در نزد مرعش ، ملك جنيان حاضر آوردند ، غريب و سهيم ديدند كه مرعش بسان كوه بزرگ بر تخت مملكت نشسته و او چهار سر دارد . يك سر او چون شير و سر ديگر چون پيل و سر سيمين چون پلنگ و سر چهارمينش بسر خرس همىماند . آنگاه عفريتان گفتند : اى ملك ، ما اين دو تن را در وادى عيون خفته يافتيم . مرعش به چشم خشم‌آلود بسوى ايشان نگريست و برآشفت و بخروشيد و شرر از دهان او فروريخت و گفت : اى پستترين انسيان ، پسر مرا شما كشته‌ايد و آتش در جگر من شما افروخته‌ايد . غريب گفت : اى ملك ، بخداى بزرگ سوگند ما كسى را نكشته‌ايم . چون مرعش سخن او بشنيد و سوگند او را بخداى يگانه و ابراهيم